منو با خودت به بهشت ببری؟
یا
تو جهنم تنهام نگذاری؟
............... روز ها گذشت.................................
روزی از خواب که پا شد بال در آورده بود تازه داشت بالهاشو بازو بسته میکرد که
بویی نا خوشایند حسکرد و از حال رفت
نمیدونست نتیجه بال در آوردن پیف پاف است
.................................................
من می ترسم!
روزی روزگاری نه چندان دور اون زمونی که دوست دخترا برای دیدن دوست پسراشون باید از ۷۷۷ خان رستم میگذشتن کسی به خونه من رفت و آمد داشت که اصولا میتونست جای خواهرم باشه بگذریم که بر طبق رسم روزگار حالا دیگه خر مراد رو سواره و داره با سرعت نور عرش الهی رو سیر میکنه واز من بیخبره.خوب از خاطره بیرون نیایم بله این نازنین من (که اسمشم نازنین میگذلرم ) ومن سالهای آخر تحصیل نصف خلاف کاریهامونو با هم کردیم و رفیق پیاله هم تو خونه دانشجویی من بودیم روزی از روزهاکه نازنین مهمون من بود و قرار بود شب پیش من بمونه باهم برای خریدن لباس زیر رفتیم خیابون ولی عصر تبریز و بعد از زیرو روکردن یه عالمه مغازه و کلی چشم چرونی هر کدوم با خریدن یه دست ش و رت ک ر س ت انتخابی به سلیقه دوست پسرها ! برگشتیم و با کلی هرو کر مشغول درست کردن شام بودیم که هوس کردیم لباسامون بپوشیمو به هم پز بدیم و واکنشها روحدس بزنیم داشتیم از خنده ریسه میرفتیم که دوست پسر نازنین زنگ زد و وجود خونه خالیشونو اعلام کرد فوری دوتایی دست به کار شدیم که چطوری برنامه روراست و ریس کنیم که مامان نازنین به نبودن اون تو خونه من شک نکنه (ما هیچکدوم اونموقع مبایل نداشتیم) خلاصه هرطور بود برنامه رو ردیف کردیم ونازنین حاضر شدو رفت پیش دوست پسر محبوب اینکه چه اتفاقاتی افتاد بماند اما چیزی که مهمه نازنین ضمن خوردن شام کلی کلاس میگذاره که امشب به دلم برات شده بود که قراره ببینمت برا همینم خونه شبنم که میومدم لباس زیری رو که ...... از فرانسه برام آورده بود پوشیدم .و..... این حرفها با همراهیه کمی نازو عشوه دل دوست پسر رو آب میندازه که این محصول فرانسه رو ببینه که .......................ای وای مارک ایرانی فراموش شده روی س و ت ین .... وباقی ماجرا![]()
![]()
حدود یکماه پیش منو رضا هوس کردیم ظهر برگردیم خونه و نهار و با بچه ها بخوریم البته نهاری یرای خوردن وجود نداشت ماهم تصمیم گرفتیم تا با خرید یک بسته همبرگر نیمه آماده از سوپر محل و آمیختن کمی عشق حین پختن خوشمزه ترین نهار روی زمین رو !!!!!!!! به خورد خانواده بدیم و طبق معمول چون این وضیفه بسیار بسیار سنگینه !!!! رضا به عهده گرفت
آی ی ی ی ی
چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دستمو بریدم
وای ببینم ...................بعله شورو شوق چاقوی عشق باعث شد دست رضا درست چپ از پایین ترین بند انگشت سبابه بطور وحشتناکی بریده شود
بپوش بریم بخیه بزنیم .
کجا
اولین کلینیک سر راه
نمیشه باید بریم بیمارستان یوسف آباد
بیمارستان اینقدر شلوغ و هرکی به هرکیه که علیرغم وجود دو دکتر سرشناس مملکت! مجبور به ترک بیمارستان میشیم
بریم طبق معمول بیمارستا دایی !!!! (اگه دایی نبود در طول زندگی ما به دلیل عدم وجود امکانات پزشکی حتما قانقاریا میگرفتیم!)
بالاخره تیمی متشکل از دایی و سه چهار فوق تخصص ارتپدی دست رضا رو بخیه میزنن اما
***************یک ماه بعد************
چی شده رضا دستت درد داره
نه اما کلافم میکنه
.....؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آخه از وقتی بریدمش نوکش کاملا بیحسه و اصلا خاروندن گوش حال نمیده![]()
: اینا ماهی های جنگندن و اگر با هم تو یه تنگ باشن همدیگرو تکه تکه میکنن اما میتونن با ماهی های بزرگتر از خودشون تو یه ظرف باشن .مسالمت آمیز زندگی میکنن
:با لاک پشت کوچولو ها چی؟
:مشکلی ندارن
........................................
ساعت ۱ بعد از ظهر (یه آقای دیگه)
نه این ماهی جنگنده ها با لاک پشت کوچولو ها مشکلی ندارن میتونن تو یه تنگ زندگی کنن
: پس این قرمز زرشکیه که باله های پر داره رو بهم بدین
...............................................
ساعت ۴ بعد از ظهر یه تنگ بزرگ که دوتا لاک پشت کوچولوی برگی شکل توشه آهان اینم از ماهی سرخ حالا سه تای بازی کنین
ساعت ۷بعد از ظهر این لاک پشتا عین خیالشون نیست که یه مهمون جدید اومده
ساعت ۹ شب :بیاین کوچولو ها اینم شامتون
ساعت ۲ نصف شب ای بابا شما ها مگه خواب ندارین
ساعت ۶ صبح : عجب ماهیه فعالی لاک پشتا رو خواب کرده هنوز داره ورجه وورجه میکنه منم برم بخوابم
ساعت ۸:۳۰ صبح واااااااااااااین لاک پشتا کی این بیچاره رو اینجوری کردن؟؟ (یه اسکلت نیمه خورده شده که هنوز گوشتاش بهش آویزونه)!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پریشب که کیسه بدست رفتم پیشش اینقدر عصبانی بود که اصلا تحویلم نگرفت حتا نگاهی هم بهم نکرد فقط سرم غر زد و دعوام کرد اینقدرکه حسابی ترسیدم. حتا کیسمم پشت سرم قایم کردم اصلا جرات نمی کردم نزدیکش بشم .کمکم که به حرفاش گوش کردم دیدم بیش عصبانیتش درد منده دریا داشت از درد زجه میزد کمی تو گوشش لالایی خوندم یواش یواش موجاشو گذاشت رو شونه هام و گفت و گفت و گفت دریا داشت گریه میکرد من شوریه اشکاشو با همه وجودم چشیدم
گفت آنروز که این گنبد مینا میکرد